تبليغاتX
خلوت پاک من




















خلوت پاک من

اتاق خلوت پاکی است برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد ،دلم عجیب گرفته است...

هميشه در حال عبور است


عبور از كنار من و تو


آرام و بي تفاوت


 بدون اينكه  حتي نگاهي به ما بيندازد


بي تفاوت به چشم هاي هراسان ما


و بي نياز از ما


مصمم و با اراده است


چيزي كه من هميشه ميخواستم باشم ولي گاهي او نگذاشت كه باشم


زمان، اين عابر تاريخ است كه مي آيد و مي رود و ما را در حسرت داشتنش جا ميگذارد


كاش زمان براي هميشه  مي ايستاد ، روزي كه تو را ديدم


روزي كه من بودم و تو و او


اويي كه نظاره گر ما بود و شاهد عشق ما


ولي كمي كه فكر ميكنم ميبينم اين ماييم كه در حال عبوريم


و او نظاره گر رفتن ما


هميشه ما انسان هاييم كه با گذشت زمان عوض ميشويم


كاش با عبورمان رد پاي جاوداني بر جاي بگذاريم

عارفي را گفتند سخني بگو كه وقتي غمگينيم شادمان كند و وقتي شاديم غمگينمان
در جواب گفت: اين نيز بگذرد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت توسط ...| |

 

زندگی دفتری از خاطره هاست

                                                             یک نفر در دل شب

                                                       یک نفر در دل خاک

       یک نفر همدم خوشبختی هاست

                                                        یک نفر همسفر سختی هاست

               چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد

                                                                                                ما همه همسفریم . . .

                                                                                      
 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط ...| |

زیبا هوای حوصله ام ابریست

زیبا!



هوای حوصله ابریست


چشمی از عشق ببخشایم


تا رود آفتاب


بشوید دلتنگی مرا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط ...| |

 
 
چقدر دلتنگم
 
همیشه انگارها تکرار می شود
 
 درست مثل روزهای ساده ی ابری
 
درست مثل رنگ افق های دور ازچشم
 
که در دو سوی نگاه سحر پیدا بود
 
ومن آن صبح کنار پنجره آسمان می نوشیدم
 
چه طعم خوبی داشت !
 
تلخ بود اما کنار جرعه های آن احساس می رویید.
 
وسایه های خیال روی پرده ی رویا طرح می انداخت
 
چه طرح های قشنگی !
 
غم ناک بود، اما از خطوط درهمش یک دنیا نور می تابید.
 
 آن روز کنار دار قالی همسایه نارون هم سبز شد
 
وبیدهای مجنون سرود وصال برای لیلی شان می خواندند.
 
 وحال به یاد آن روز چقدر دلتنگم
 
 چقدر رنگ نگاه ابرها فرق دارد! چرا نمی بارند؟
 
مگر نمی دانند امروز صبح خورشید به میهمانی ماه دعوت شد
 
وسبزه های دشت همان لحظه به شوق دیدن اولین دانه ی باران خندیدند!
 
چه خنده ی شیرینی !
 
انگار آسمان هم می خندید
 
 کنار لحظه های سبز درختان
 
کنار رودهای تشنه ی باران
 
 کنار عشق ،کنار رویاهای دور از دست
 
 ویک باره تمام فضا از صدای خنده باران به انتها رسید...
 
چه لحظه ی قشنگی بود !
 
وقتی ابرها به جای گریستن لبخند می زدند
 
 واز چشمانشان اشک می بارید
 
 وجاده های بی بازگشت پس از فتح اولین غرور
 
 به دست عشق به باران پیوستند... چه پیوند زیبایی !
 
ای کاش همیشه زندگی مثل این خواب پشت پنجره شیرین بود...
 
 چقدر دلتنگم!!!
 

                                          

 

                                             

 

  

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط ...| |

 

" حميد مصدق خرداد 1343"


 تو به من خنديدي و نمي دانستي


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد


سيب را دست تو ديد


غضب آلود به من كرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز،


سالهاست كه در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم


چون كه مي دانستم


تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي


پدرم از پي تو تند دويد


و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه


پدر پير من است


من به تو خنديدم


تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و


سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك


دل من گفت: برو


چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...


و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام


حيرت و بغض تو تكرار كنان


مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط ...| |

 

ما

در عصر احتمال به سر مي بريم

در عصر شک و شايد

در عصر پيش بيني وضع هوا

از هر طرف که باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد

 

عصر جديد

عصري که هيچ اصلي

 جز اصل احتمال، يقيني نيست

 

اما من

بي نام تو 

       حتي 

          يک لحظه احتمال ندارم

 

چشمان تو

عين اليقين من

قطعيت نگاه تو 

                   دين منست

 

من از تو ناگزيرم

من

بي نام ناگزير تو می‌ميرم

                          قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت توسط ...| |

 

لحظه ها می گذرندو روز ها را خاکستر میکنند

 و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم

به دنبال چه؟ نمیدانم ،


هراسانم از آن که فصل ها  پوست می اندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم


شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم به آنچه خواسته ام،

 به آنچه که باید می رسیدم


و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام


تشنه لبم، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم


دریا میخواهم به وسعت آفاق، به وسعت دریا !

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط ...| |

 

گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای

دلت را بشنود ,

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...

به آسمان نگاهی می اندازی ...


به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,


دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !

همین کافیست ...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند ,

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی !

 

ادامه مطلب رو ببینید...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت توسط ...| |

 

خلوت پاک من

خدا بود و دیگر هیچ نبود. خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود،

ظلمت بود،جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان هنوز

 تکیه گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه ای که هنوز القا نشده بود،

 خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود، خدا رحمان و رحیم بود،

 ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود، خدا زیبا بود، اما هنوز زیباییش تجلی

 نکرده بود...

لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط ...| |



 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت توسط ...| |


 

اللهم عجل لولیک الفرج.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت توسط ...| |

 

ظهر تابستان است

 سایه ها میدانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

 گوشه ای روشن و پاک

 کودکان احساس جای بازی اینجاست

 زندگی خالی نیست

 مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست

آری

تا شقایق هست

 زندگی باید کرد...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط ...| |


Design By : Night Skin