خلوت پاک من
اتاق خلوت پاکی است برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد ،دلم عجیب گرفته است...
عارفي را گفتند سخني بگو كه وقتي غمگينيم شادمان كند و وقتي شاديم غمگينمان زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم . . . " حميد مصدق خرداد 1343" من به تو خنديدم ما در عصر احتمال به سر مي بريم در عصر شک و شايد در عصر پيش بيني وضع هوا از هر طرف که باد بيايد در عصر قاطعيت ترديد عصر جديد عصري که هيچ اصلي جز اصل احتمال، يقيني نيست اما من بي نام تو حتي يک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عين اليقين من قطعيت نگاه تو دين منست من از تو ناگزيرم من بي نام ناگزير تو میميرم قیصر امین پور لحظه ها می گذرندو روز ها را خاکستر میکنند و من در گرد و غبار این ثانیه ها میدوم به دنبال چه؟ نمیدانم ، به آنچه که باید می رسیدم گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود , وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ... به آسمان نگاهی می اندازی ... همین کافیست ... کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند , آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان عجب سفر باشکوهی ! ادامه مطلب رو ببینید... خدا بود و دیگر هیچ نبود. خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود،جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه ای که هنوز القا نشده بود، خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود، خدا رحمان و رحیم بود، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود، خدا زیبا بود، اما هنوز زیباییش تجلی نکرده بود... لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید.
عبور از كنار من و تو
آرام و بي تفاوت
بدون اينكه حتي نگاهي به ما بيندازد
بي تفاوت به چشم هاي هراسان ما
و بي نياز از ما
مصمم و با اراده است
چيزي كه من هميشه ميخواستم باشم ولي گاهي او نگذاشت كه باشم
زمان، اين عابر تاريخ است كه مي آيد و مي رود و ما را در حسرت داشتنش جا ميگذارد
كاش زمان براي هميشه مي ايستاد ، روزي كه تو را ديدم
روزي كه من بودم و تو و او
اويي كه نظاره گر ما بود و شاهد عشق ما
ولي كمي كه فكر ميكنم ميبينم اين ماييم كه در حال عبوريم
و او نظاره گر رفتن ما
هميشه ما انسان هاييم كه با گذشت زمان عوض ميشويم
كاش با عبورمان رد پاي جاوداني بر جاي بگذاريم 
در جواب گفت: اين نيز بگذرد...


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

هراسانم از آن که فصل ها پوست می اندازند و من هنوز در کالبد خویش بمانم
شاید خیالی است بس بیهوده که رسیده باشم به آنچه خواسته ام،
و به آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام
تشنه لبم، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم
دریا میخواهم به وسعت آفاق، به وسعت دریا !

به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است ,
دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی !
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




